تقديم به آنهايي
كه ترسيدند
و مي ترسند
كنار من باشند
كنار اين مرد ...
نترس،آی! منم آدمم ،ولي غمگين
غريبه با همه لحظه هاي فروردين
هنوز مرد غزل های ابری این شهر
نشسته چشم به راهت كنار اين پرچين
نترس، خيره اگر مي شوم به چشمانت
نگاه تلخ تو دارد نشاني از شيريندوباره خالی و پر می شوند ليوانها
و درد کهنه دل را نمي دهد تسکین
نمانده فرصت ماندن كنار تو بانو!
به سمت من قدم لنگ مرگ پاورچين...
نترس، ترس ندارم فقط كمي تنهام
به دوش زخمي روح است غربتي سنگين
نترس ،مهلت دلبستگي نمانده اما تو
..................... بعد از اين
و خدا را سپاسگزارم که رویاهایی را آفرید
تا
بعضی از واقعیتها آدمی را آزار ندهد
+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در
89/01/29 و ساعت
|