تبليغاتX
زلف. مو .گیسو

نوروز 90 مبارك

 تقديم به مادرم


غزل جان!

رديف كن

تا از اين شعر بيرون برويم

وقتي  قافيه ها هم

براي من و تو

قيافه مي گيرند.

ديگر مراعات هيچ منظره اي را نكن.

نمي دانم

من رژيم را كنار گذاشتم

يا رژيم مرا

كه حتي ديگر حواسم به وزن هم نيست.

بگذار

اختيارات را

براي شاعراني كه مختار نيستند.

 شايد

زماني

حق

ما

را

گرفتند.

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 90/01/10 و ساعت |

 یه حالی دارم این روزا

 

نگو که کار خدا و نگو که قسمتم این ست

دلت نبود به ماندن،تمام قصه همین ست

سکوت کردم و خوردم دوباره حرف دلم را

نکردم از تو گلایه که رسم بدرقه این ست

نشد که زنده بماند- چه حیف- کودک عشقم

و سهم تلخ تو از عشق،گناه سقط جنین ست

تو رفته ای و نرفته، دلم به حالت عادی

همیشه دلهره ما، پس از تکان زمین ست

شکار آهوی زخمی، شکوه و جلوه ندارد

بگو پلنگ جنونت، چرا به فکر کمین ست

دوباره آخر قصه، یکی نماند و یکی ماند

یکی نماند ... و یکی ماند..

....................همیشه قصه همین است

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/11/02 و ساعت |

سلام

پس از مدتها با دو شعر کوتاه همسفر شما می شوم

 

نه،

این قطار

ما را به جایی نمی رساند

باز هم

پای پیاده.

دست کم

منت ریلها بر دوشم نیست.

-----

رستم زاد

یا

سزارین؟

چه فرقی می کند؟

آخر این شاهنامه

خوش نیست.

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/10/17 و ساعت |
سلام

نماز و روزه هاتون قبول

وقتي دلگيري و تنها/غربت تموم دنيا

از دريچه قشنگ/چشم روشنت ميباره


اين غزل هديه به بانوي چله بهار:

:" آن روي سكه دل ما شير مي شود"

اين خواب، سالهاست كه تعبير مي شود

فرقي نمي كند كه سر شير يا خطيم

سرها هميشه قسمت شمشير مي شود

امسال هم نيامدي و كشت داغتان

اين ماه ها به عشق شما تير مي شود

قيصر نوشته است سر قاف، گوش كن

" اينجا هميشه زود- گلم- دير مي شود"

سيمرغ سهم نقش من بينوا نشد

شايد دلم برنده تقدير مي شود


براي همديگه دعا كنيم

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/05/29 و ساعت |

تقديم به

پيامبري كه خدا براي

نجات اين انسان فرستاد

شايد

يكصد وبيست و چهار هزار و يكمين پيامبر

 

بانو! چقدر ساده، چه گيرا نگاهتان

مي چرخد آسمان و زمين دور ماهتان

گيسويتان شبيه من و روز و حال من

مي آيد اين چه خوب به چشم سياهتان

سرباز، دل ندارد و بي بي خجالتي ست

لطفا سفارشي بشود پيش شاهتان

دستان من به دست شما ، اين گناه نيست

اما نترس، پاي دل من گناهتان

يكبار اشتباه- " عزيزم" صدا زديد

عمريست دلخوشم به همين اشتباهتان

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/04/30 و ساعت |

اين بار

بدون پيشكش به كسي

....

تقديم به خودم

به خودم كه.....

 

بيخود دلت براي دلم شور مي زند

سازي خوشم كه يك نفر از دور مي زند

سازي كه كوك خواب تو و چشمهاي توست

اما دلش شكسته و ناجور مي زند

فرق دلم شكافته شد، خون من چرا

تاييد زير برگه دستور مي زند؟

گفتم "انا الشما" و سرم رفت پاي تو

اينبار، دار طعنه به منصور مي زند

يعقوب! دلخوش پسر و پيرهن نباش

دنيا هوار بر پدر كور مي زند

اين زخمها هنوز نمك خورده تواند

بيخود دلت براي دلم شور مي زند

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/04/05 و ساعت |

تقديم به

برج ميلاد  

كه از نقشه تهران محو شد

 

فرقي نمي كنه ديگه به حال من

تو عاشق مني ، يا بي خيال من

ديگه نه وقت عشق، ديگه نه جاي ناز

خيلي كمه گلم اينجا مجال من

صبد بار يادته؟ پرسيدم ، عاشقي؟

 عمريه بي جواب مونده سوال من

هي صبر از منو، هي ناز از تو و

...هي ناز از تو و ....اي بد به حال من

بارون كه مي زنه يعني بايد بري

يعني بايد برم  كو  چتر و شال من؟

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/03/16 و ساعت |

اين روزها

هواي حوصله ام ابري ست

دوباره

مخاطبم برج ميلاد

كه مغرورانه همه را از بالا نگاه مي كند

 

حواي چشمت هميشه در فكر آدم ربايي

هر جا كه جنگي به پا شد از چشم تو ردپايي...

مرداد يا  تير خرداد فرقي برايت ندارد

چشمان تو دست دارند در طرح هر كودتايي

بستي چرا نازنينم آن انقلاب سياهت؟

گيسوي تو مخملي و در آرزوي رهايي

آشوب كن در دل من ، با خنده هاي نگاهت

آتش بزن هر چه دارم ، با اغتشاش آشنايي

ترسيده بودم من از تو ، اما دقيقا كه ديدم

سبزي چشمان مستت يعني كه همدست مايي

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/02/27 و ساعت |

پیشکش

به

برج میلاد


که چشمهایش چتر بی پناهیهایم

و دستهایش دریایی از آرامش


چهار رکعت نماز می خوانم، قربةٌ تو ، کجا، نمی دانم

گفت: قامت ببند ، من بستم ،دل به قدت، چرا، نمی دانم

چشمهایت سیاه و می گردم ، دور این قبلتین صدها بار

حاجی چشمهای تو شده ام ، بهتر از این صفا نمی دانم

صدقه می دهند آدمها، تا که دفع بلا و شر بشود

تو که بالا بلای من باشی، دفع شر را روا نمی دانم

دردی انداختی تو برجانم، که به صد عافیت نمی دهمش

می چشم درد ، از خداوندم.. التماس دعا؟ ... نمی دانم

اشهد ان ...چشمهایت مست؛ اشهد ان ...عاشقت شده ام

السلام علیک یا بانو ، من به جز تو خدا نمی دانم

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/02/08 و ساعت |

 تقديم به آنهايي

كه ترسيدند

و مي ترسند

كنار من باشند

كنار اين مرد ...


نترس،آی! منم  آدمم ،ولي غمگين

غريبه با همه لحظه هاي فروردين

هنوز مرد غزل های ابری این شهر

نشسته چشم به راهت كنار اين پرچين

نترس، خيره اگر مي شوم به چشمانت

نگاه تلخ تو دارد نشاني از شيرين

دوباره خالی و پر می شوند ليوانها

و درد کهنه دل را نمي دهد تسکین

نمانده فرصت ماندن كنار تو بانو!

به سمت من قدم لنگ مرگ پاورچين...

نترس، ترس ندارم فقط كمي تنهام

به دوش زخمي روح است غربتي  سنگين

نترس ،مهلت دلبستگي نمانده اما تو

.....................    بعد از اين

 

و خدا را سپاسگزارم که رویاهایی را آفرید

تا

بعضی از واقعیتها آدمی را آزار ندهد

+ نوشته شده توسط سید مهدی موسوی تبار در 89/01/29 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM